...این جرم جمهوری اسلامی است...به جرم تسلیم نشدنِ یک ملت در مقابل تمایل مستکبرانه قدرتهای جهانی، این ملت محکوم میشود که با همه ابزارها - از جمله ابزار هنری - با او بهشدّت مبارزه شود. همانگونه که عرض کردم، سازمان سیا بخش هنری دارد و فیلمهایی که بعد از انقلاب علیه ما و علیه شیعه و اسلام درست کردند، بسیار زیاد است. شما که یک فیلمساز و سینماگر و بازیگر سینما و تئاتر و موسیقیدان و آهنگساز ایرانی هستید و این واقعیّت و مظلومیت را ادراک میکنید، تکلیفتان چیست؟آیا هیچ تکلیف مردمی وجود ندارد؟؟؟ حضرت آیت الله العظمی امام خامنهای ۱۳۸۰/۰۵/۰۱
حضرت آیت الله امام خامنه ای با انتقاد شدید و صریح از اقدام برخیها در برخورد با دولت و رئیسجمهور و هتک حرمت ایشان، گفتند: هتک حرمت حرام است و انتقاد با هتک حرمت تفاوت دارد ضمن اینکه امروز کشور بیش از هر زمان دیگری به همکاری و اتحاد و انسجام نیاز دارد. ۱۳۹۹/۰۸/۰۳
کلید واژه اخلاق سیاسی | Khamenei.ir سلوک سیاسی امیرالمؤمنین از سلوک معنوی و اخلاقی او جدا نیست؛ سیاست امیرالمؤمنین هم، آمیختهی با معنویت است، آمیختهی با اخلاق است، اصلاً منشأ گرفتهی از معنویت علی و اخلاق اوست. سیاست اگر از اخلاق سرچشمه بگیرد، از معنویت سیراب بشود، برای مردمی که مواجه با آن سیاستند، وسیلهی کمال است، راه بهشت است؛ اما اگر سیاست از اخلاق جدا شد، از معنویت جدا شد، آن وقت سیاستورزی میشود؛ یک وسیلهای برای کسب قدرت، به هر قیمت؛ برای کسب ثروت، برای پیش بردن کار خود در دنیا. این سیاست میشود آفت؛ برای خود سیاستورز هم آفت است، برای مردمی هم که در عرصهی زندگی آنها این سیاست ورزیده میشود هم آفت است.
امیرالمؤمنین این حکومتی را که در آن سه جنگِ مفصل نظامی با هزارها کشته اتفاق افتاد - شما در نهج البلاغه نگاه کنید - با تعبیراتی معرفی میکند که نشاندهندهی تحقیر او نسبت به این حکومت است. یک وقت او را - در خطاب به ابنعباس - از بند کفش کهنهی وصلهزدهی خود بیارزشتر معرفی میکند. یکجا دربارهی همین حکومت میفرماید: «لألفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز»؛ آن رطوبتی که از عطسهی یک بزغاله حاصل میشود چقدر ارزش رطوبتی و حیاتی دارد؟ هیچ. میفرماید: این حکومت، این قدرت، نشستن بر این اریکه برای علی، از این کمتر و کماهمیتتر است. یک جا در همان خطبه برای اینکه چرا این حکومت را قبول کرد، استدلال میکند: «لو لا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود النّاصر»؛ دیدم مردم آمدند، اصرار میکنند، نصرت خودشان را عرضه میکنند، قبول کردم. باز در مقام استدلال: «و ما اخذ اللَّه علی العلماء ان لایقارّوا علی کظّة ظالم و لا سغب مظلوم»؛ میفرماید: خدای متعال بر عالمان، بر دانایان عالم، تکلیف معین کرده است که بر سیری ظالم و تهیدستی و گرسنگی مظلوم صبر نکنند، تحمل نکنند. اینهاست چیزهائی که امیرالمؤمنین را به سمت حکومت میکشاند، یا در مقابل کسانی که علیه او بغی میکنند، به مقاومت، به ایستادگی، به حتّی جنگ نظامی میکشاند؛ والّا حکومت برای امیرالمؤمنین ارزشی ندارد.
در این سیاستورزی، امیرالمؤمنین یکی از خصوصیاتش این است: از مکر و فریب دور است. در یک جملهای از حضرت نقل شده که: «لو لا التّقی لکنت ادهی العرب»؛ اگر تقوا دست و پای مرا نمیبست، از همهی آحاد و مکاران عرب، مکر و حیله را بهتر بلد بودم. یک جای دیگر در مقام مقایسهی معاویه با خودش - چون معاویه به دهاء و مکر در حکومت معروف بود - به حسب آنچه که نقل شده، فرمود: «واللَّه ما معاویة بأدهی منّی»؛ معاویه از من زرنگتر نیست. منتها علی چه کند؟ وقتی بنای بر رعایت تقوا و رعایت اخلاق دارد، دست و زبانش بسته است. روش امیرالمؤمنین این است. تقوا که نبود، دست و زبان انسان باز است، میتواند همه چیز بگوید، خلاف واقع میتواند بگوید، تهمت میتواند بزند، دروغ به مردم میتواند بگوید، نقض تعهدات میتواند بکند، دلبستگی به دشمنانِ صراط مستقیم میتواند پیدا کند. وقتی تقوا نبود، اینجوری است. امیرالمؤمنین میفرماید: من سیاست را با تقوا انتخاب کردم، با تقوا اختیار کردم؛ این است که در روش امیرالمؤمنین، مکاری و حیلهگری و کارهای کثیف و این چیزها وجود ندارد؛ پاکیزه است.
یکی از خطرهای جدائی دین از سیاست که عدهای آن را همیشه در دنیای اسلام ترویج میکردند - در کشور ما هم بود، امروز هم متأسفانه بعضی نغمههائی را در جدائی دین از سیاست بلند میکنند - همین است که وقتی سیاست از دین جدا شد، از اخلاق جدا خواهد شد، از معنویت جدا خواهد شد. در نظامهای سکولار و بیرابطهی با دین، اخلاق در اغلب نزدیک به همهی موارد، از بین رفته است. حالا یک وقت استثنائاً در جائی یک عمل اخلاقی دیده بشود، این ممکن است؛ استثناء است. وقتی دین از سیاست جدا شد، سیاست میشود غیر اخلاقی، مبنی بر همهی محاسبات مادی و نفعطلبانه. سلوک سیاسی امیرالمؤمنین بر پایهی معنویت است و از سلوک معنوی او جدا نیست.
امام رضا علیه السلام با قبول ولیعهدی، دست به حرکتی میزند که در تاریخ زندگی ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بینظیر بوده است و آن برملا کردن داعیهی امامت شیعی در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست. ۱۳۶۳/۵/۱۸
شروع امامت امام هشتم (سلامالله علیه) در دوران سلطهى قاهرانهى هارونالرّشید بود، بعد از شهادت مظلومانهى موسىبنجعفر در زندان، و فشار عجیبى بر هر کسى که اندکى از خواستههاى دستگاه حکومت سرپیچى میکرد برقرار بود. در یک چنین موقعیّتى امام هشتم (سلامالله علیه) به امامت رسیدند. در روایت دارد که کسى از اصحاب گفت که این جوان، این فرزند موسىبنجعفر این مسئولیّت را بهعهده گرفته است درحالىکه «وَ سَیفُ هارونَ یُقَطِّرُ الدَّم»؛ خون از شمشیر هارون میچکد، در یکچنین وضعیّتى. این بزرگوار توانستند در همان شرایط دشوار، خطّ روشن سیرهى نبوى و معارف قرآنى و اسلامى را بین جامعهى مسلمین توسعه بدهند و دلها را به مکتب اهلبیت و به خاندان پیغمبر نزدیک کنند. تا نوبت میرسد به مأمون و ماجراى اصرار و فشار فراوان براى کشاندن آن بزرگوار از مدینه به مروْ، به خراسان - آنروز مروْ پایتخت حکومت عبّاسى بود؛ یعنى مرکز حکومت را از بغداد منتقل کرده بودند به مروْ، که البتّه بعداً دوباره برگشت به بغداد - که مرکز سیاست عبّاسى بود. تفصیل خواستههاى مأمون و دستگاه خلافت از اینکه انگیزهى او از این دعوت و از این فشار و این اصرار و کشاندن امام هشتم چه بود، طولانى است؛ او یک محاسبهاى کرده بود که این محاسبه صرفاً سیاسى بود و براى تحکیم پایههاى قدرت و به ضعف کشاندن حرکتِ معرفتِ اهلبیت (علیهمالسّلام) و کارى که این بزرگوارها میکردند، سیاست او این بود. در مقابل این حرکت سیاسى و زیرکانهى مأمون، امام هشتم (سلام اللَّه علیه) یک برنامهى مدبّرانهى الهى را طرّاحى کردند و عمل کردند و پیش بردند که نه فقط خواستههاى دستگاه خلافت برآورده نشد، بلکه درست بعکس، موجب رواج و گسترش فکر معارفىِ قرآنى و منتسب به اهلبیت در اقطار دنیاى اسلام شد. یک حرکت عظیم، با توکّل به خداى متعال، با تدبیر الهى، با آن نگاه نافذ وَلَوى، (۲) امام هشتم (سلام اللَّه علیه) توانستند این نقشهى خصمانهى دستگاه سیاسىِ قاهر و هتّاک و ظالم را درست بعکس و در جهت منافع حقّ و حقیقت برگردانند. این یک فصل برجستهاى از تاریخ ائمّه (علیهم السّلام) است. ۱۳۹۳/۰۶/۱۶
. . . عمر مبارک امام رضا (سلاماللهعلیه) تقریباً پنجاه و پنج سال بوده است - یعنی از سال ۱۴۸ که سال شهادت امام صادق (علیهالسّلام) است تا سال ۲۰۳ - تمام زندگی این بزرگوار با همهی این عظمتها و عمقها و ابعاد گوناگونی که میشود برای آن ذکر کرد و تصویر کرد، در همین مدّت عمر نسبتاً کوتاه انجام گرفته است. از این مدّت پنجاه و پنج سال، نزدیک به بیست سال - تقریباً نوزده سال - مدّت امامت این بزرگوار است؛ امّا همین مدّت کوتاه را که ملاحظه میکنید، تأثیری که در واقعیّت دنیای اسلام گذاشت و به گسترش و عمقی که به معنای حقیقىِ اسلام و پیوستن به اهلبیت (علیهمالسّلام) و آشنا شدن با مکتب این بزرگواران انجامید، یک داستان عجیبی است، یک دریای عمیقی است. آن وقتی که حضرت به امامت رسیدند، دوستان و نزدیکان و علاقهمندان حضرت میگفتند که: علىّبنموسی در این فضا چه کار میتواند انجام بدهد - این فضای شدّت اختناقِ هارونی که در روایت دارد که میگفتند: وَ سَیفُ هارونَ تَقطُرُ دَما؛ خون میچکد از شمشیر هارون - این جوان در این شرایط، در ادامهی جهاد امامان شیعه و در مسئولیّت عظیمی که برعهدهاش است، میخواهد چه بکند؟ این اولِ امامت علىّبنموسیالرّضا (علیهالسّلام) است. بعد از این نوزده سال یا بیست سال که پایان دوران امامت و شهادت علىّبنموسیالرّضا است، وقتی شما نگاه میکنید، میبینید که همان تفکّر ولایت اهلبیت و پیوستگی به خاندان پیغمبر آنچنان گسترشی در دنیای اسلام پیدا کرده که دستگاه ظالم و دیکتاتور بنیعبّاس از مواجههی با آن عاجز است؛ این را علىّبنموسیالرّضا انجام داده. شنیدهاید شما که دعبل به مروْ، به خراسان آمد و آن اشعار معروف را در مدح امام رضا انشاء کرد و انشاد کرد؛ بعد هم جایزهای گرفت؛ و حالا فرض بفرمایید چند روزی هم در مروْ و در سایر شهرهای خراسان ماند، بعد هم راه افتاد رفت به طرف بغداد و کوفه و همان جاهایی که میخواست برود. در میان راه دزدها به کاروانی که دعبل در آن بود حمله کردند و غارت کردند این کاروان را. کاروانیها نشسته بودند تماشا میکردند، اموالشان همه به غارت رفته بود، رئیس دزدها هم نشسته بود بالای بلندی روی یک سنگی، او هم با تبختر تماشا میکرد این زندانیها و اسرای کاروانی و این اموالی را که گرفته بودند و جمع میکردند و میبستند و ضبط میکردند. دعبل شنید که رئیس دزدها دارد با خودش زمزمه میکند، یک شعری را میخواند؛ گوش کرد، دید شعر خودش است. یک بیت از همان قصیدهای را که فرضاً یک ماه پیش، یک ماه و نیم پیش در مرو سروده - «أرَی فَیئَهُم فی غَیرِهِم» تا آخر - رئیس دزدها در بین راه، در نزدیکی مثلاً ری و عراق، این شعر را دارد از حفظ میخواند. دعبل خوشحال شد، بلند شد گفت که این شعری که میخوانی، مال کیست؟ گفت: این شعر مال دعبل خزاعی است. گفت: خب، دعبل خزاعی منم! رئیس دزدها وقتی که دید این شخص دعبل خزاعی است، بلند شد او را در آغوش گرفت، بوسید، گفت: به برکت حضور این شخص در این کاروان، همهی اموال را پس بدهید. همهی اموال را پس دادند، کاروانیها را احترام کردند، راه انداختند، رفتند. خب، این حادثهی کوچکی است در تاریخ، امّا معنای بزرگی دارد. شعری که در باب علىّبنموسیالرّضا در مروْ سروده میشود؛ بعد از حدود یک ماه، یک ماه و نیم - کمتر، بیشتر - در ری و عراق از زبان یک راهزن، آن هم به صورت حفظ شده، تکرار میشود. معنای این چیست؟ معنایش این است که زمینه آنچنان برای ترویج اهلبیت و برای نام مبارک امام رضا مساعد است که این شعر - که آن روز شعر یکی از مؤثّرترین و نافذترین رسانهها بوده - در یک مدّت کوتاهی دست به دست میچرخد تا میرسد به یک آدمی که مثلاً یک راهزنی در وسط بیابان است. این نشاندهندهی حرکت عظیمی است که در دوران امامت علىّبنموسیالرّضا (سلاماللهعلیه) برای ترویج مکتب اهلبیت انجام گرفته؛ محبّت آنها همهگیر شده است؛ حضور آنها و وجود آنها در جامعهی اسلامی به اعماق دلهای مردم نفوذ پیدا کرده است. اینکه شما میبینید امامزادههای بزرگوار بلند شدند، راه افتادند، آمدند اینجا، غیر از جنبهی عزا و غمناک قضیّه که شهادت اینها در بین راه است، یک جنبهی مثبت و پرمعنا دارد؛ معنای این، درخواست مردم، تقاضای مردم، زمینهی پذیرش و قبول مردم نسبت به اهلبیت است. میدانید وقتی میگوییم «اهلبیت»، یعنی این مکتب، این معنا و لبّی که اهلبیت از اسلام معرّفی میکردند؛ یعنی یک کار عمیقاً فرهنگی و معنوی و یک کار بزرگ اعتقادی. این حرکت امام رضا (علیهالسّلام) است؛ تا بالاخره مأمون طىّ همان قضایایی که شنیدهاید و تکرار شده است و میدانید، احساس میکند که ناچار است علىّبنموسیالرّضا (علیهالسّلام) را - که با نیّتهای خاصّ خودش، آن بزرگوار را از مدینه کشانده بود، آورده بود، به خود نزدیک کرده بود و قصد کشتن آن بزرگوار را هم نداشت - برخلاف آنچه تدبیر کرده بود، به شهادت برساند؛ کار قضاء الهی و ارادهی الهی و تدبیر الهی - که پارهی تن پیغمبر در این نقطهی دوردست از مدینه مدفون بشود که خود این یک تدبیر الهی است، یک مهندسی الهی است - به وسیلهی دشمنان اهلبیت انجام بگیرد. کار برای اهداف بلند را اینجوری باید انجام داد؛ نگاه به بلندمدّت را با این انگیزهها، با این نیّتها، با این امیدها باید انجام داد ۱۳۹۲/۰۶/۲۶
علیرغم هزاران کتاب کوچک و بزرگ و قدیم و جدید در باره زندگی ائمه امروز همچنان غباری از ابهام و اجمال بخش عظیمی از زندگی این بزرگواران را فراگرفته و حیات سیاسی برجستهترین چهرههای خاندان نبوت که دو قرن و نیم از حساسترین دورانهای تاریخ اسلام را در برمیگیرد با غرضورزی یا بیاعتنایی و یا کجفهمی بسیاری از پژوهندگان و نویسندگان روبرو شده است، این است که ما از یک تاریخچهی مدون و مضبوط درباره زندگی پرحادثه و پرماجرای آن پیشوایان تهیدستیم. زندگی امام هشتم که قریب بیست سال از این دورهی تعیین کننده و مهم را فرا گرفته از جملهی برجستهترین بخشهای آن است که بجاست اگر درباره آن تأمل و تحقیق لازم بکار رود. مهمترین چیزی که در زندگی ائمه بطور شایسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سیاسی» است. از آغاز نیمه دوم قرن اول هجری که خلافت اسلامی بطور آشکار با پیرایههای سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامی به حکومت جابرانهی پادشاهی بدل گشت، ائمه اهل بیت (علیهمالسّلام) مبارزه سیاسی خود را به شیوهای متناسب با اوضاع و شرائط، شدت بخشیدند. این مبارزه بزرگترین هدفش تشکیل نظام اسلامی و تأسیس حکومتی بر پایهی امامت بود. بیشک تبیین و تفسیر دین با دیدگاه مخصوص اهل بیت وحی، و رفع تحریفها و کجفهمیها از معارف اسلامی و احکام دینی نیز هدف مهمی برای جهاد اهل بیت بحساب میآمد. اما طبق قرائن حتمی، جهاد اهل بیت به این هدفها محدود نمیشد. و بزرگترین هدف آن، چیزی جز تشکیل حکومت علوی و تأسیس نظام عادلانه اسلامی نبود. بیشترین دشواریهای زندگی مرارتبار و پر از ایثار ائمه و یاران آنان بخاطر داشتن این هدف بود و ائمه از دوران امام سجاد و بعد از حادثهی عاشورا به زمینهسازی درازمدت برای این مقصود پرداختند. در تمام دوران صد و چهل سالهی میان حادثهی عاشورا و ولایتعهدی امام هشتم جریان وابسته به امامان اهل بیت - یعنی شیعیان - همیشه بزرگترین و خطرناکترین دشمن دستگاههای خلافت به حساب میآمد. در این مدت بارها زمینههای آمادهای پیش آمد و مبارزات تشیع که باید آن را نهضت علوی نام داد به پیروزیهای بزرگی نزدیک گردید، اما هر بار موانعی بر سر راه پیروزی نهائی پدید میآمد و غالباً بزرگترین ضربه از ناحیه تهاجم بر محور و مرکز اصلی این نهضت، یعنی شخص امام در هر زمان و به زندان افکندن یا به شهادت رساندن آن حضرت وارد میگشت و هنگامی که نوبت به امام بعد میرسید، اختناق و فشار و سختگیری به حدی بود که برای آماده کردن زمینه به زمان طولانی دیگری نیاز بود. ائمه در میان طوفان سخت این حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشیع را همچون جریانی کوچک اما عمیق و تند و پایدار از لابلای گذرگاههای دشوار و خطرناک گذراندند. و خلفای اموی و عباسی در هیچ زمان نتوانستند با نابود کردن امام، جریان امامت را نابود کنند. و این خنجر برنده همواره در پهلوی دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهدیدی همیشگی آسایش را از آنان سلب کرد. هنگامی که موسیبنجعفر پس از سالها حبس در زندان هارونی مسموم و شهید شد، در قلمرو وسیع سلطنت عباسی اختناقی کامل حکمفرما بود. در آن فضای گرفته که به گفتهی یکی از یاران علیبنموسی (علیهالسّلام): «از شمشیر هارون خون میچکید»، بزرگترین هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشیع را از گزند طوفان حادثه بسلامت بدارد و از پراکندگی و دلسردی یاران پدر بزرگوار مانع شود. با شیوهی تقیهآمیز شگفتآوری جان خود را که محور و روح جمعیت شیعیان بود حفظ کرد و در دوران قدرت مقتدرین خلفای بنیعباس و در دوران استقرار و ثبات کامل آن رژیم، مبارزات عمیق امامت را ادامه داد. تاریخ نتوانسته است ترسیم روشنی از دوران ده سالهی زندگی امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج سالهی جنگهای داخلی میان خراسان و بغداد به ما ارائه کند،اما به تدبر میتوان فهمید که امام هشتم در این دوران همان مبارزهی درازمدت اهلبیت را که در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهتگیری و همان اهداف ادامه میداده است. هنگامی که مأمون در سال صدونودوهشت از جنگ قدرت با امین فراغت یافت و خلافت بیمنازع را به چنگ آورد، یکی از اولین تدابیر او حل مشکل علویان و مبارزات تشیع بود.او برای این منظور، تجربه همهی خلفای سلف خود را پیش چشم داشت. تجربهای که نمایشگر قدرت و وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتوانی دستگاههای قدرت از ریشهکن کردن و حتی متوقف و محدود کردن آن بود. او میدید که سطوت و حشمت هارونی حتی با به بند کشیدن طولانی و بالاخره مسموم کردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سیاسی، نظامی، تبلیغاتی و فکری شیعیان مانع شود.او اینک در حالی که از اقتدار پدر و پیشینیان خود نیز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهای داخلی میان بنیعباس، سلطنت عباسی را در تهدید مشکلات بزرگی مشاهده میکرد، بیشک لازم بود به خطر نهضت علویان به چشم جدیتری بنگرد. شاید مأمون در ارزیابی خطر شیعیان برای دستگاه خود واقع بینانه فکر میکرد. گمان زیاد بر این است که فاصله پانزده سالهی بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و بویژه فرصت پنج ساله جنگهای داخلی، جریان تشیع را از آمادگی بیشتری برای برافراشتن پرچم حکومت علوی برخوردار ساخته بود. مأمون این خطر را زیرکانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و بدنباله همین ارزیابی و تشخیص بود که ماجرای دعوت امام هشتم از مدینه به خراسان و پیشنهاد الزامی ولی عهدی به آن حضرت پیش آمد. و این حادثه که در همهی دوران طولانی امامت کم نظیر و یا در نوع خود بی نظیر بود تحقق یافت. اکنون جای آن است که به اختصار، حادثه ولیعهدی را مورد مطالعه قرار دهیم. در این حادثه امام هشتم علیبنموسیالرضا در برابر یک تجربه تاریخی عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهانی سیاسی که پیروزی یا ناکامی آن میتوانست سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد. در این نبرد رقیب که ابتکار عمل را بدست داشت و با همهی امکانات به میدان آمده بود مأمون بود. مأمون با هوشی سرشار و تدبیری قوی و فهم و درایتی بی سابقه قدم در میدانی نهاد که اگر پیروز میشد و اگر میتوانست آنچنانکه برنامه ریزی کرده بود کار را به انجام برساند،یقیناًبه هدفی دست مییافت که از سال چهل هجری یعنی از شهادت علیبنابیطالب هیچ یک از خلفای اموی و عباسی با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست یابند، یعنی میتوانست درخت تشیع را ریشهکن کند، و جریان معارضی را که همواره همچون خاری در چشم سردمداران خلافتهای طاغوتی فرو رفته بود، بکلی نابود سازد. اما امام هشتم با تدبیری الهی بر مأمون فائق آمد و او را در میدان نبرد سیاسیئی که خود به وجود آورده بود، بطور کامل شکست داد. و نه فقط تشیع، ضعیف یا ریشهکن نشد بلکه حتی سال دویست و یک هجری، یعنی سال ولایت عهدی آن حضرت، یکی از پربرکتترین سالهای تاریخ تشیع شد و نفس تازهای در مبارزات علویان دمیده شد. و این همه به برکت تدبیر الهی امام هشتم و شیوهی حکیمانهای بود که آن امام معصوم در این آزمایش بزرگ از خویشتن نشان داد. برای اینکه پرتوی بر سیمای این حادثه عجیب افکنده شود به تشریح کوتاهی از تدبیر مأمون و تدبیر امام در این حادثه میپردازیم. مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب میکرد: اولین و مهمترین آنها، تبدیل صحنهی مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصهی فعالیت سیاسی آرام و بیخطر بود. همانطور که گفتم شیعیان در پوشش تقیه، مبارزاتی خستگیناپذیر و تمام نشدنی داشتند،این مبارزات که با دو ویژگی همراه بود، تأثیر توصیفناپذیری در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی، یکی مظلومیت بود و دیگری قداست. شیعیان با اتکاء به این دو عامل نفوذ، اندیشهی شیعی را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل بیت است، به زوایای دل و ذهن مخاطبین خود میرساندند و هر کسی را که از اندک آمادگی برخوردار بود به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن میساختند و چنین بود که دائرهی تشیع، روزبهروز در دنیای اسلام گسترش مییافت. و همان مظلومیت و قداست بود که با پشتوانه تفکر شیعی، اینجا و آنجا در همهی دورانها قیامهای مسلحانه و حرکات شورشگرانه را برضد دستگاههای خلافت سازماندهی میکرد. مأمون میخواست یک باره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابی به میدان سیاست بکشاند و بدینوسیله کارآئی نهضت تشیع را که بر اثر همان استتار و اختفا روزبهروز افزایش یافته بود به صفر برساند. با این کار مأمون آن دو ویژگی مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان میگرفت زیرا جمعی که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق العنان وقت و متصرف در امور کشور است نه مظلوم است و نه آنچنان مقدس. این تدبیر میتوانست فکر شیعی را هم در ردیف بقیهی عقاید و افکاری که در جامعه طرفدارانی داشت قرار دهد و آن را از حد یک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاهها، ممنوع و مبغوض است، از نظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهامبرانگیز است، خارج سازد. دوم: تخطئه مدعای تشیع مبنی بر غاصبانه بودن خلافتهای اموی و عباسی و مشروعیت دادن به این خلافتها بود. مأمون با این کار به همهی شیعیان، مزورانه ثابت میکرد که ادعای غاصبانه و نامشروع بودن خلافتهای مسلط که همواره جزو اصول اعتقادی شیعه به حساب میرفته یک حرف بیپایه و ناشی از ضعف و عقدههای حقارت بوده است، چه اگر خلافتهای دیگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مأمون هم که جانشین آنهاست میباید نامشروع و غاصبانه باشد، و چون علیبنموسیالرضا با ورود در آن دستگاه و قبول جانشینی مأمون، او را قانونی و مشروع دانسته پس باید بقیه خلفا هم از مشروعیت برخوردار بوده باشند و این نقض همهی ادعاهای شیعیان است. با این کار نه فقط مأمون از علیبنموسیالرضا بر مشروعیت حکومت خود و گذشتگانش اعتراف میگرفت بلکه یکی از ارکان اعتقادی تشیع را که همان ظالمانه بودن پایهی حکومتهای قبلی است نیز درهم میکوبید. علاوه بر این، ادعای دیگر شیعیان مبنی بر زهد و پارسائی و بیاعتنائی ائمه به دنیا نیز با این کار نقض میشد، و چنین وانمود میشد که آن حضرت فقط در شرایطی که بدنیا دسترسی نداشتهاند نسبت به آن زهد میورزیدند و اکنون که درهای بهشت دنیا به روی ایشان باز شد، بسوی آن شتافتند و مثل دیگران خود را از آن مغتنم کردند. سوم: اینکه مأمون با این کار، امام را که همواره یک کانون معارضه و مبارزه بود در کنترل دستگاههای خود قرار میداد و بجز خود آن حضرت، همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوی را نیز در سیطره خود در میآورد، و این موفقیتی بود که هرگز هیچیک از اسلاف مأمون چه بنی امیه و چه بنی عباس برآن دست نیافته بودند. چهارم: اینکه امام را که یک عنصر مردمی و قبله امیدها و مرجع سئوالها و شکوهها بود در محاصره ماموران حکومت قرار میداد و رفته رفته رنگ مردمی بودن را از او میزدود و میان او مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهای مردم فاصله میافکند. هدف پنجم این بود که با این کار برای خود وجهه و حیثیتی معنوی کسب میکرد، طبیعی بود که در دنیای آن روز همه او را بر اینکه فرزندی از پیغمبر و شخصیت مقدس و معنوی را به ولیعهدی خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیا طلبان از آبروی دینداران میکاهد و بر آبروی دنیاطلبان میافزاید. ششم آنکه در پندار مأمون، امام با اینکار به یک توجیهگر دستگاه خلافت بدل میگشت، بدیهی است شخصی در حد علمی و تقوائی امام با آن حیثیت و حرمت بینظیری که وی بعنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت، اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت برعهده میگرفت هیچ نغمهی مخالفی نمیتوانست خدشهای بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این همان حصار منیعی بود که میتوانست همهی خطاها و زشتیهای دستگاه خلافت را از چشمها پوشیده بدارد. بجز اینها هدفهای دیگری نیز برای مأمون متصور بود. چنانکه مشاهده میشود این تدبیر بقدری پیچیده و عمیق است که یقیناً هیچکس جز مأمون نمیتوانست آن را بخوبی هدایت کند و بدین جهت بود که دوستان و نزدیکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بیخبر بودند.از برخی گزارشهای تاریخی چنین بر میآید که حتی فضلبنسهل وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتوای این سیاست، بی خبر بوده است. مأمون حتی برای اینکه هیچگونه ضربهای بر هدفهای وی از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهای جعلی برای علت و انگیزه این اقدام میساخت و به این و آن میگفت. حقاً باید گفت سیاست مأمون از پختگی و عمق بینظیری برخوردار بود، اما آن سوی دیگر این صحنهی نبرد، امام علیبنموسیالرضا است و همین است که علیرغم زیرکی شیطنتآمیز مأمون، تدبیر پخته و همه جانبهی او را به حرکتی بیاثر و بازیچهای کودکانه بدل میکند. مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایهگذاری عظیمی که در این راه کرد از این عمل نه تنها طرفی بر نبست بلکه سیاست او به سیاستی بر ضد او بدل شد. تیری که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهای امام علیبنموسیالرضا را هدف گرفته بود خود او را آماج قرار داد، بطوریکه بعد از گذشت مدتی کوتاه ناگزیر شد همهی تدابیر گذشته خود را کأن لم یکن شمرده، بالاخره همان شیوهای را در برابر امام در پیش بگیرد که همه گذشتگانش در پیش گرفته بودند یعنی «قتل»، و مأمون که در آرزوی چهرهی قداستمآب خلیفهای موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود سرانجام در همان مزبلهای که همه خلفای پیش از او در آن سقوط کرده بودند یعنی فساد و فحشا و عیش و عشرت توأم با ظلم و کبر فرو غلتید. دریده شدن پرده ریای مأمون در زندگی پانزده ساله او پس از حادثه ولیعهدی را در دهها نمونه میتوان مشاهده کرد که از جمله به خدمت گرفتن قاضی القضاتی فاسق و فاجر و عیاش همچون یحییبناکثم و همنشینی و مجالست با عموی خواننده و خنیاگرش ابراهیمبنمهدی و آراستن بساط عیش و نوش و پردهدری در دارالخلافهی او در بغداد است. اکنون به تشریح سیاستها و تدابیر امام علیبنموسیالرضا در این حادثه میپردازیم. هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضائی خود پرکرد، بطوریکه همه کس در پیرامون امام یقین کردند که مأمون با نیت سوء حضرت را از وطن خود دور میکند. امام بدبینی خود به مأمون را با هر زبان ممکن به همهی گوشها رساند. در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانوادهاش هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که برای وداع انجام میداد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و زبان اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست. همه کسانی که باید طبق انتظار مأمون نسبت به او خوشبین و نسبت به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین میشدند در اولین لحظات این سفر دلشان از کینه مأمون که امام عزیزشان را این طور ظالمانه از آنان جدا میکرد و به قتلگاه میبرد لبریز شد. هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایت عهدی آن حضرت مطرح شد، حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرد آن را نپذیرفتند. این مطلب همه جا پیچید که علیبنموسیالرضا ولیعهدی و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است. دستاندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همهجا منتشر کردند، حتی فضلبنسهل در جمعی از کارگزاران و مأموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیدهام، امیرالمؤمنین آن را به علیبنموسیالرضا تقدیم میکند و علیبنموسی دست رد به سینهی او میزند. خود امام از هر فرصتی، اجباری بودن این منصب را به گوش این و آن میرساند، همواره میگفت من تهدید به قتل شدم تا ولیعهدی را قبول کردم. طبیعی بود که این سخن همچون عجیبترین پدیده سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسی مثل مأمون فقط به دلیل آنکه از ولیعهدی برادرش امین عزل شده است به جنگی چند ساله دست میزند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل میرساند و سر برادرش را از روی خشم شهر به شهر میگرداند، کسی مثل علیبنموسیالرضا پیدا میشود که به ولیعهدی با بیاعتنائی نگاه میکند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمیپذیرد. مقایسهای که از این رهگذر میان امام علیبنموسیالرضا و مأمون عباسی در ذهنها نقش میبست درست عکس آن چیزی را نتیجه میداد که مأمون به خاطر آن این سرمایه گذاری را کرده بود. با این همه علیبنموسیالرضا فقط بدین شرط ولیعهدی را پذیرفت که در هیچیک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر میکرد فعلاً در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعدها به تدریج میتوان امام را به صحنه فعالیتهای خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد. روشن است که با تحقق این شرط، نقشهی مأمون نقش برآب میشد و بیشترین هدفهای او نا برآورده میگشت. امام در همان حال که نام ولیعهد داشت و قهراً از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار میبود چهرهای به خود میگرفت که گوئی با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امری، نه نهیی، نه تصدی مسئولیتی، نه قبول شغلی نه دفاعی از حکومت و طبعاً نه هیچگونه توجیهی برای کارهای آن دستگاه. روشن است که عضوی در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود، از همه مسئولیتها کناره میگیرد نمیتواند نسبت به آن دستگاه صمیمی و طرفدار باشد. مأمون به خوبی این نقیصه را حس میکرد و لذا پس از آنکه کار ولیعهدی انجام گرفت بارها در صدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلی با لطائف الحیل به مشاغل خلافتی بکشاند و سیاست مبارزه منفی امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هشیارانه نقشه او را خنثی میکرد. یک نمونه همان است که معمر بن خلاد از خود امام هشتم نقل میکند که مأمون به امام میگوید اگر ممکن است به کسانی که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقی که اوضاع آن پریشان است چیزی بنویس و امام استنکاف میکند و قرار قبلی که همان عدم دخالت مطلق است را به یادش میآورد و نمونه بسیار مهم و جالب دیگر ماجرای نماز عید است که مأمون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دلها آنان آرام گیرد» امام را به امامت نماز عید دعوت میکند. امام استنکاف میکند و پس از اینکه مأمون اصرار را به نهایت میرساند امام به این شرط قبول میکند که نماز را به شیوه پیغمبر و علیبنابیطالب به جا آورد و آنگاه امام از این فرصت چنان بهرهای میگیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان میسازد و امام را از نیمه راه نماز بر میگرداند، یعنی به ناچار ضربهی دیگری بر ظاهر ریاکارانهی دستگاه خود وارد میسازد. اما بهرهبرداری اصلی امام از این ماجرا بسی از اینها مهمتر است: امام با قبول ولیعهدی، دست به حرکتی میزند که در تاریخ زندگی ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بینظیر بوده است و آن برملا کردن داعیهی امامت شیعی در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه مسلمانهاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانی را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه و به خصیصین و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فریاد کرد و با استفاده از امکانات معمولی آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آنها قرار نمیگرفت آن را به گوش همه رساند. مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قویترین استدلالهای امامت را بیان فرموده است، نامهی جوامع الشریعه که در آن همه رئوس مطالب عقیدتی و فقهی شیعی را برای فضلبنسهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو برای عبدالعزیزبنمسلم کرده است، قصائد فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولایت عهدی سروده شده و برخی از آن مانند قصیدهی دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصائد برجستهی عربی به شمار رفته است، نمایشگر این موفقیت عظیم امام است. در آن سال در مدینه و شاید در بسیاری از آفاق اسلامی هنگامی که خبر ولایتعهدی علیبنموسیالرضا رسید در خطبه فضائل اهل بیت بر زبان رانده شد. اهل بیت پیغمبر که هفتاد سال علناً بر منبرها دشنام داده شدند و سالهای متمادی دیگر کسی جرأت بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکی یاد شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت قلب گرفتند، بیخبرها و بیتفاوتها با آن آشنا شدند و به آن گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثین و متفکرین شیعه معارفی را که تا آنروز جز در خلوت نمیشد به زبان آورد، در جلسات درسی بزرگ و مجامع عمومی بر زبان راندند. در حالی که مأمون امام را جدا از مردم میپسندید و این جدائی را در نهایت وسیلهای برای قطع رابطهی معنوی و عاطفی میان امام و مردم میخواست، امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط با مردم قرار میداد، با اینکه مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را به طرزی انتخاب کرده بود که شهرهای معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند. امام در همان مسیر تعیین شده، از هر فرصتی برای ایجاد رابطهی جدیدی میان خود و مردم استفاده کرد. در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهائی که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث سلسلةالذهب را برای همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانههای معجزه آسای دیگری نیز آشکار ساخت و در جابهجای این سفر طولانی فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو که سر منزل اصلی و اقامتگاه خلافت بود هم هرگاه فرصتی دست داد حصارهای دستگاه حکومت را برای حضور در انبوه جمعیت مردم شکافت. نه تنها سرجنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند بلکه قرائن حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشترین دورانهای عمر خود را در کوههای صعب العبور و آبادیهای دوردست و با سختی و دشواری میگذراندند با حمایت امام علیبنموسیالرضا حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند. شاعر ناسازگار و تند زبانی چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیری روی خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نیافکنده بود و هیچکس از سرجنبانان خلافت از تیزی زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاههای دولتی به سر میبرد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش خود حمل میکرد و میان شهرها و آبادیها سرگردان و فراری میگذرانید، توانست به حضور امام و مقتدای محبوب خود برسد و معروفترین و شیواترین قصیده خود را که ادعانامه نهضت علوی بر ضد دستگاههای خلافت اموی و عباسی است برای آن حضرت بسراید و شعر او در زمانی کوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، بطوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه بشنود. اکنون بار دیگر نگاهی بر وضع کلی صحنهی این نبرد پنهانی که مأمون آن را به ابتکار خود آراسته و امام علیبنموسی را با انگیزههایی که اشاره شد به آن میدان کشانده بود میافکنیم: یک سال پس از اعلام ولیعهدی وضعیت چنین است: مأمون علیبنموسی را از امکانات و حرمت بی حد و مرز برخوردار کرده است، اما همه میدانند که این ولیعهد عالی مقام در هیچ یک از کارهای دولتی یا حکومتی دخالت نمیکند و به میل خود از هر آنچه به دستگاه خلافت مربوط میشود روگردان است و همه میدانند که او ولیعهدی را به همین شرط که به هیچ کار دست نزند قبول کرده است. مأمون چه در متن فرمان ولایت عهدی و چه در گفتهها و اظهارات دیگر او را به فضل و تقوا و نسب رفیع و مقام علمی منیع ستوده است و او اکنون در چشم آن مردمی که برخی از او فقط نامی شنیده و جمعی به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهی بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان یک چهره درخور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایستهی خلافت که از خلیفه به سال و علم و تقوی و خویشی با پیغمبر، بزرگتر و شایستهتر است شناختهاند. مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعی خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتی علیبنموسی مایهی امان و اطمینان و تقویت روحیه آنان نیز شده است، در مدینه و مکه و دیگر اقطار مهم اسلامی نه فقط نام علیبنموسی به تهمت حرص بدنیا و عشق به مقام و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهری بر عزت معنوی او افزوده شده و زبان ستایشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوی پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است. کوتاه سخن آنکه مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزی بدست نیاورده که بسیاری چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست بدهد. اینجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد بر آمد که خطای فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از این همه سرمایهگذاری سرانجام برای مقابله با دشمنان آشتیناپذیر دستگاههای خلافت یعنی ائمه اهلبیت علیهمالسّلام به همان شیوهای متوسل شد که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند، یعنی قتل. بدیهی است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیت ممتاز به آسانی میسور نبود. قرائن نشان میدهد که مأمون پیش از اقدام قطعی خود برای به شهادت رساندن امام به کارهای دیگری دست زده است که شاید بتواند این آخرین علاج را آسان تر به کار برد، شایعه پراکنی و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله این تدابیر است، به گمان زیاد اینکه ناگهان در مرو شایع شد که علیبنموسی همه مردم را بردگان خود میداند جز با دستاندرکاری عمال مأمون ممکن نبود. هنگامی که ابیالصلت این خبر را برای امام آورد حضرت فرمود: «بار الها، ای پدیدآورنده آسمانها و زمین تو شاهدی که نه من و نه هیچ یک از پدرانم هرگز چنین سخنی نگفتهایم و این یکی از همان ستمهائی است که از سوی اینان به ما میشود.» تشکیل مجالس مناظره با هر آن کسی که کمتر امیدی به غلبه او بر امام میرفت نیز از جمله همین تدابیر است. هنگامی که امام، مناظره کنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومی خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پیچید مأمون در صدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادلهای را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر در این بین بتواند امام را مجاب کند. البته چنان که میدانیم هر چه تشکیل مناظرات ادامه مییافت قدرت علمی امام آشکارتر میشد و مأمون از تأثیر این وسیله نومیدتر. بنابر روایات یک یا دوبار توطئه قتل امام به وسیله نوکران و ایادی خود را ریخت و یک بار هم حضرت را در سرخس بزندان افکند اما این شیوهها هم نتیجهای جز جلب اعتقاد همان دستاندرکاران به رتبه معنوی امام را به بار نیاورد، و مأمون درماندهتر و خشمگینتر شد. در آخر چارهای جز آن نیافت که به دست خود و بدون هیچگونه واسطهای امام را مسموم کند و همین کار را کرد و در ماه صفر دویست و سه هجری یعنی قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یک سال و اندی پس از صدور فرمان ولیعهدی به نام آن حضرت دست خود را به جنایت بزرگ و فراموش نشدنی قتل امام آلود. ۱۳۶۳/۰۵/۱۸
بخشی از بیانات حضرت آیت الله امام خامنه ای | khamenei.ir
پیغمبر با همهى شدّتها و رنجها و امیر مؤمنان با همهى دردها و غمها و ائمّهى دیگر با همهى ستمدیدگیها هیچ کدام در وضعیّت امام حسن قرار نگرفتند و این عظمت حسنبنعلى را نشان میدهد؛ زیرا آن دیگران، ائمّهى هداة معصومین اگر از سوى دشمن رنج میدیدند، از سوى دوستان آن زخمها را التیام مییافتند امّا امام حسن مجتبى اینجور نبود، نزدیکترین یاران امام حسن به او گفت یا مذلّ المؤمنین.۱۳۵۹/۵/۶
حجت الاسلام کاشانی در شب پانزدهم ماه مبارک رمضان ۱۳۹۵ به بحث «تحلیلی از مبادی صلح امام حسن مجتبی علیه السلام» پرداختند که مشروح آن تقدیم حضور می گردد. (این بحث به نوعی تکمله ی جلسات ۲۳ و ۲۴ جستارهایی در حکومت امیرالمومنین علیه السلام می باشد).
دفاع نکردن از اهل بیت (علیهم السّلام) و تنها گذاشتن آنها در اوضاع آشفتهی جنگ مدل مسلم مدل علیّ بن ابیطالب و حسن بن علی است. اگر از او دفاع نکنیم ما را اعدام نمیکنند، حقوق ما قطع نمیشود. «وَ قَلَّت دَیانُون» هم است. لذا شما میبینید در تاریخ اینطور نوشته زنان میآمدند شوهران خود را میبردند، میگفتند الحمدلله جوانهای زیادی هستند، چرا تو؟! تو حیف هستی، بچّهی تو دو سال دارد؟ خانهی ما نیمه کاره است، هنوز وام سقف دوم آن را ندادیم، حقوق ما را قطع میکنند. زنها شوهران خود را، مادرها فرزندان خود را، خالهها خواهرزادههای خود را با خود میبردند و همینطور دور امام حسن خالی شد، همینطور دور امیر المؤمنین (علیه السّلام) خالی شد.
خشونت بٌصر نسبت به مردم زمان حکومتش به شهرها حمله میکردند مثل بُصر که به مدینه حمله کرد و آن را گرفت، گفت: جوانها را به صف کنید، چطور داعش میگوید جوانها را صف کنید، همه را کشت. گفت: جوانها را صف کنید، گفتند: بیعت میکنید یا شما را بکشیم؟ گفت: بیعت میکنم. یکی گفت: چه میگویید؟ گردن او را زدند. یکی گفت: با خودت، با پدرت بیعت میکنم. این خشونت را امیر المؤمنین (علیه السّلام) انجام نمیداد.
بیعت کردن جابر بن عبدالله انصاری با بُصر لذا یک نفر اینطور گفت. جابر بن عبدالله انصاری فرار کرده بود، به مردم مدینه گفت: اگر جابر را پیدا نکنید گردن همه را میزنم، جوانهای شما را میکشم باید جابر را به اینجا بیاورید. به او پیغام دادند جابر ما اگر تو را ندهیم بُصر همهی جوانهای ما را میکشد، ما نمیخواهیم به تو خیانت کنیم. این را هم بدان اگر علی (علیه السّلام) توانست و حکومت را به مدینه برگرداند علی با ما کاری نمیکند، علی که ما را اعدام نمیکند. اگر زور علی رسید و حکومت مدینه را از دست معاویه پس گرفت، علی که حقوق بیت المال را قطع نمیکند ولی بُصر نقداً میکشد لذا جابر را با پسر ام سلمه آوردند و هر دو با بُصر بیعت کردند. اضطرار بود، نمیخواهم به آنها جسارت کنم، اگر این کار را انجام نمیدادند آنها را میکشتند، ولی از عمق وجود آسوده خاطر بودند معاویه است که نمیشود کاری کرد، واقعاً میکشد گفته بود اگر جابر را پیدا نکنید همهی جوانها را میکشم. علی (علیه السّلام) که این کارها را انجام نمیدهد.
تهدید مردم برای بیعت با معاویه در زمان حکومت امیر المؤمنین (علیه السّلام) کم کم شهرهای حکومت امیر المؤمنین (علیه السّلام) به نصف رسید. روزی که امیر المؤمنین (علیه السّلام) حکومت را گرفت تا روزی که به امام حسن (علیه السّلام) تحویل داد حکومت امیر المؤمنین در غارتهای سال آخر آب رفت. ۲۰ هزار نفر به یک شهر حمله میکردند، میگرفتند، میگفتند با معاویه بیعت میکنی یا گردن تو را بزنیم؟ با معاویه بیعت میکنی یا زن تو را بفروشیم؟ با معاویه بیعت میکنی یا بچّهی تو را تکّه تکّه کنیم؟ بیعت میکردند تا امیر المؤمنین شهید شد.
به حکومت رسیدن امام حسن (سلام الله علیه) در غربتی بیش از پدرش در این شرایط امام حسن (علیه السّلام) در غربتی بیش از امیر المؤمنین به حکومت رسید. شنیدید در روایات است روز قیامت ائمّه را میآورند و یکی یکی را صدا میزنند میگویند: «أَیْنَ حَوَارِیُ زَینَ العَابدین» حواریون زین العابدین بلند شوند، خوشا به حال کسانی که آن موقع بلند میشوند. میگویند «أَیْنَ حَوَارِیُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ»[۱] در روایت است شهدای کربلا همه بلند میشوند میگویند ما هستیم. میگویند «أَیْنَ حَوَارِیُّ حَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ»[۲] در روایت آمده دو روایت در قیامت بلند میشوند. حالا مظلومیّت را ببینید یکی از این دو نفر سفیان بن لَیل یا سفیان بن ابی لیلا است. این یکی از آن دو نفر است که روز قیامت میگویند حواریون حسن بن علی بلند شوند، او میایستد.
غلو کردن سفیان بن ابی لیلا در تشیّع در جلد سوم دار الکتب العلمیّهی میزان الاعتدال که یک کتاب رجالی اهل سنّت است، ذیل کلمه سفیان بن لیل آمده است «یَغلُو فِی الرَفض» یعنی خیلی شیعه بود، در تشیّع غلو میکرد. اهل سنّت مثل ذهبی گفتند او در رفض غلو میکرد. در روایات ما هم که حواری بوده است. مظلومیّت امام حسن (علیه السّلام) اینجا است.
تطمیع شدن فرماندهی اصلی سپاه (عبید الله بن عباس) امام حسن (علیه السّلام) وقتی حضرت مجتبی مجبور شد با معاویه آتش بس امضا کند چه موقع بود؟ عرض کردیم حضرت جاسوسها را کشت، حقوق نظامیها را دو برابر کرد، ولی خدا عبید الله بن عباس را لعنت کند که کمر حضرت را شکست. فرماندهی اصلی سپاه، امام خود را فروخت. یک یک رفتند، شنیدند که حضرت نمیتواند جنگ را اداره کند و اگر جنگ را اداره نکند…
حفظ جان امام بعدی توسّط امامان برای قطع نشدن هدایت شب گذشته عرض کردیم یکی از مهمترین نکاتی که یک امام باید حفظ کند، حفظ جان امام بعدی است. جان خودش حکیمانه است که باید حفظ کند، شب گذشته سند خواندیم در نهج البلاغه هم است که فراوان داریم امام باید امام بعدی را حفظ کند؛ چون اگر امام بعدی را حفظ نکند اصلاً سلسلهی امامت و هدایت قطع میشود. اگر بخواهند امام حسن را بکشند، اوّلین کسی که کشته میشود امام حسین (علیه السّلام) است و خود حضرت چند بار فرمود: اگر من این کار را میکردم قبل از من حسین بن علی کشته میشد، نسل پیغمبر منقطع میشد، هدایت قطع میشد. عمدهی سپاه امام علی و امام حسن (علیهم السّلام) شیعه نبودند حضرت دید شایعه کردند که حسن بن علی را هم ترور کردند، معاویه پول میداد. معاویه اینگونه بود آن روزهای آخر کار به جایی رسیده بود که معاویه میگفت من کسی نیستم حسن بن علی را بکشم، معاویه با پسر حرام زادهی خود خیلی فرق میکرد. یعنی میفهمید که نباید بُکشد، میگفت همین کوفیها که در سپاه او هستند و ما این شبها بارها تکرار کردیم که سپاه امیر المؤمنین (علیه السّلام) و امام حسن (علیه السّلام) شیعه نبودند. اگر میگویند شیعه عراقی یعنی از نظر سیاسی ائمّه را قبول داشتند. عمار را نمیگویم، مالک اشتر را نمیگویم که زمان امام حسن (علیه السّلام) شهید شدند. دو، سه نفر را نمیگویم، عمدهی سپاه شیعه نبودند.
توطئنهی معاویه برای کشتن امام حسن مجتبی (علیه السّلام) معاویه گفت: برای چه من بکشم؟ من بکشم که یک عمری بگویند پسر پیغمبر کشته است؟ یک کاری میکنم همین کوفیها بیایند او را بکشند بگویند سپاه خودش او را کشتند. حضرت مجتبی (علیه السّلام) دید اینطور نمیشود اداره کند، برداشت ارتش را سه قسم کرد. حضرت هر کاری میتوانست انجام داد، یک قسمت دست حضرت بود، یک قسمت دست قیس بود، همان قیسی که عرض کردم مصر رفت، یک قسمت هم دست عبیدالله بن عباس بود ولی فرماندهی نظامی عبید الله بن عباس بود. عبیدالله بن عباس خود را به دو میلیون درهم فروخت. یعنی دو میلیون ضرب در هشت هزار تومان حداقل حساب کنید چقدر میشود قیمت آن به دست میآورد.
از هم پاشیدن سپاه امام حسن مجتبی (علیه السّلام) قیس با مردم صحبت کرد، گفت شما نگران نباشید خائن زیاد است. این خیلی اثر دارد مثل من میگویم شما بفهمید چه اتّفاقی افتاده است. الآن ما اینجا نشستیم برای مدافعان حرم دعا میکنیم بلا تشبیه زبانم لال بگویند (معاذ الله) حاج قاسم سلیمانی خود را به اسرائیل فروخت، ببینید از نظر روحی چه اتّفاقی برای شما میافتد. عدّهی زیادی از هم میپاشند. آنها گفتند عبید الله بن عباس رفت، من چرا نروم؟! فامیل او رفت، چرا من بمانم؟! دو میلیون درهم نمیخواهد، پنج هزار درهم هم بدهی میآیم، عدّهی زیادی رفتند با معاویه بیعت کردند. خبر به قیس رسید سعی کرد جمعیّت خودش را یعنی هفت، هشت هزار نفر خود را نگه دارد.
تحریک خوارج علیه امام حسن (علیه السّلام) یکی از خوارج را تحریک کرده بودند، گفتند معاویه برای حسن بن علی (علیه السّلام) پیغام صلح فرستاده است. اخیراً دیدید بی بی چهل گفته امام در فرانسه برای آنها پیغام فرستاده است، اگر این حرف درست باشد تمام استکبارستیزی مالیده است. آنها همین کار را کردند، گفتند معاویه برای امام حسن پیغام صلح فرستاده است، این را که گفتند حضرت مجتبی (علیه السّلام) داشت نماز میخواند، یکی از خوارج از زیر حضرت سجاده را کشیدند، حضرت زمین خورد و یک ملعون دیگری هم خنجر به ران امام زد. چون خوراج استاد ترور بودند و مسموم میکردند، آن حلقهی نزدیک امام ترسیدند که امام مسموم شده باشد.
نگاه مثبت ایرانیها نسبت به اهل البیت (علیهم السَلام) لشگر امام را رها کردند طبیعی هم بود، امام را به مدائن بردند که ایرانیها آنجا بودند. ایرانیها نسبت به اهل بیت چون از عربها و خلیفهی دوم زجر کشیده بودند، نسبت به عربها نگاه مثبتتری به اهل بیت داشتند؛ چون میدیدند اهل البیت (علیهم الصّلاه و السّلام) نژادپرستانه عمل نمیکنند و یک افتخاری برای ما است که امام حسن برای مداوا پیش ایرانیها رفت، حضرت در مدائن مخفی شد. وقتی در مدائن مخفی شد لشگر را سه قسمت کرده بودند، لشگر خودش از هم پاشیدند.
آشکار نبودن جای امام حسن مجتبی (علیه السَلام) یک جنگی است که شما شترهای خود را همینطور رمانپیچ رها کردید و به جنگ آمدید، میبینید یکی یکی سران مملکت در سوئیس حساب باز کردند. دو نفر از آنها هم آن طرف رفتند و رسماً دیدار هم داشتند و اصلاً آن طرف ایستادند، علیه امام هم سخنرانی میکنند، امام هم ترور شد. جای آن هم معلوم نبود، چون اگر جای حضرت معلوم بود او را میکشتند. یعنی معلوم نبود حضرت شبها کجا میخوابد با اینکه حاکم جامعهی اسلامی بود، سبط پیغمبر بود، سیّد شباب اهل الجنّه بود، لشگر خود امام هم از پاشید.
شایعهی امضا شدن صلح در سپاه قیس بن سعد حضرت به قیس پیغام دادند این چند هزار نیرویی که تو داری از دست ندهی، میخواهیم با معاویه بجنگیم یعنی حضرت کوتاه نیامده است. تا جارچی آمد نامهی قیس را بخواند که امام فرموده من زنده هستم و برای جنگ با معاویه میآیم، در سپاه قیس شایعه شد که امام حسن (علیه السّلام) صلح را امضا کرده است. هنوز صلحی امضا نشده است. سه لشگر از هم پاشیدند یعنی لشگر عبید الله که عرض کردم حاج قاسم آنها رفت، آنها هم رفتند. حتّی یک شب ما در بحث قبیلهگرایی توضیح میدادیم کسانی که با عبید الله بن عباس آمده بودند هشت هزار نفر آنها چون عبید الله رفت، آنها هم رفتند. گفتند هر کجا عبید الله باشد ما میجنگیم. سپاه امام هم وقتی امام ترور شد از هم پاشید، گفتند باختیم یا فرار کنیم و زن و بچّهی خود را یک جایی ببریم یا پیش معاویه برویم یک چیزی به دست بیاوریم وگرنه اینطور فقط کشته میشویم و ناموس ما به اسارت میرود.
بدبخت شدن قیس با شایعه پراکنی امضا کردن صلح امام حسن (علیه السّلام) گروه سوم که قیس بود شایعه او را بیچاره کرد، هنوز نامهی زنده بودن امام را برای مردم نخوانده بودند که آمادهی جنگ هستیم، گفتند حسن بن علی (علیه السّلام) صلح را امضا کرد. اصلاً امام نیروی نظامی منسجم نداشت.
عدم اقدام نظامی امام حسن (علیه السّلام) در نگاهداری از تشیّع حالا در این شرایط اگر امام اقدام نظامی میکرد چه میشد؟ تا برسیم سفیان را برای شما بگویم و تحویل دهم. حضرت لشگر منسجم نداشت، چه کسانی کشته میشدند؟ عباس بن علی، حسین بن علی، سفیانی که میخواهم راجع به او صحبت کنم، قیس بن سعد، این افراد اصلی که نمیگذاشتند امام کشته شود. چه اتّفاقی میافتاد؟ امروز چیزی به اسم تشیّع وجود نداشت، میگفتند یک موجود قدیمی و عتیقه است، اگر استخوانهای آنها را پیدا کردید قدیمها یک سری شیعه بودند، چیز دیگری باقی نمیماند. ما چه دستاوردی داشتیم؟
دستاورد جنگ امام حسن (علیه السّلام) اگر دستاورد این بود که امام حسن (علیه السّلام) معاویه را قبول ندارد که الآن با او میجنگد، پدرش هم با او جنگیده است. حضرت دید یاران برجسته که کم هستند و برخلاف بقیّه شیعه هستند و اهل بیت کشته میشوند چه چیزی به دست میآوریم؟ نه چیز مادی به دست میآوریم، چه قدمی برداشتیم؟ هیچ. بعد فرمود: به خدا سوگند اگر بخواهم صبر کنم تا لشگر درست کنم، این آدمهایی که خیانت کردند یا خودشان من را میکشند یا من را کت بسته به معاویه تحویل میدهند پول آن را میگیرند.
شرایط امضا کردن صلح توسط امام حسن (علیه السّلام) از آن طرف معاویه برای اینکه میخواست دستش به خون حضرت مجتبی (سلام الله علیه) آلوده نشود مدام میگفت آتش بس امضا کن. شرایطی بود که مدام میگفت قرارداد را امضا کن، به نفع او بود. در این شرایط حضرت امضا کرد. در این شرایط که حضرت هیچ راهی ندارد چه کسی را نگاه کرده که حضرت آتش بس را امضا کرده؟ همین سفیان را نگاه کرده است که میخواهم راجع به آن صحبت کنم که اهل سنّت میگفتند: «یَغلُو فِی الرَفض» خیلی شیعهی تندی بود. روایات ما گفتند حواریّین امام مجتبی (سلام الله علیه) در قیامت دو نفر هستند که یکی سفیان بن لَیل یا ابی لیلا است. این آدم که نظر بسیاری از فقهای شیعه این است که ثقه است یعنی راستگو است، ولی با اینکه محب است آنقدری که باید بصیرت داشته باشد ندارد. ببینید امام حسن (سلام الله علیه) چقدر مظلوم است این جزو افراد خوب ایشان است. آمد مقابل حضرت ایستاد، حضرت نشسته بود پای مبارکشان زخم بود، گفت: «السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مُذِلَ الْمُؤْمِنِینَ»[۳] آنکه در روایت آمده حواریّین حضرت مجتبی او است، ببینید چقدر غریب بود منتها حضرت میدانست این آدم بد نیست، شما خود را جای او بگذارید مثلاً بگویید با معاویه؟!
پذیرش صلح برای قطع نشدن هدایت عرض کردم به شما بگویند مثلاً اوباما با فلان فامیل شدند، ببینید تحمّل آن سخت است؛ چون حضرت دید او آدم خوبی است، او طرفدار است، شاید اصلاً شیعه است منتها با همان معنایی که عرض کردم عصمت نمیفهمیدند، هنوز مبانی تشیّع برای آن تبیین نشده بود که بفهمند. حضرت فرمود: من «مُذِلَ الْمُؤْمِنِینَ» نیستم، من «مُعِزُّ المؤمنین» هستم. من این ننگ را به جان خریدم که حسینم و امثال تو کشته نشود. چون هدایت نباید قطع شود، پذیرش آن برای من خیلی دردناک است، ولی نگاه کردم دیدم حسین من را میکشند، حسین را میکشند یعنی شما بیچاره میشوید، امام شما کشته میشود و همین تعداد شیعه هم از بین میرود، چیزی از حق باقی نمیماند لذا تحمّل کردم، یک دستی هم سر او کشید. کریم اهل بیت کسی است که دستی بر سر این آدم کشید، فرمود: تو آدم خوبی هستی، من برای حفظ جان تو این ننگ را خریدم. ببینید چقدر صلح امام حسن (سلام الله علیه) با آن چیزی که در جامعهی امروز برای برخی چیزها ترویج میشود فاصله دارد که صلح امام حسن از روی صلحطلبی بود.
درس نرمش قهرمانانه تاریخ بارها بنده عرض کردم این نرمش قهرمانهی تاریخ برای کوفیان ذلّت محض بود، برای عبید الله بن عباس ذلّت محض بود، نرمش قهرمانانه برای امام حسن بود که آبروی خود را برای حفظ هدایت با خدا معامله کرد. برای او بله قهرمانانه است، چون هیچ وقت از جنگ کم نگذاشت، هیچ وقت کوتاه نیامد. برای مردم کوفه قهرمانانه نیست، این پایان ذلّت است، قهرمانی نیست.
امام حسن (سلام الله علیه) پایهگذار کربلا برخی شروع به گریه کردند، یکی آمد نگاه کرد دید امام حسن (سلام الله علیه) در اتاق خالی نشسته است، سیّد شباب اهل الجنّه زیر گریه گفت: ای کاش مرده بودم و این لحظه را نمیدیدم که فرماندهی حقیقی اسلام اینطور غریب شود. این قهرمانی است؟! اگر خیانت نمیکردند چنین اتّفاقی نمیافتاد. منتها حضرت ما را نجات داد، یک قراردادی بست که پایهی تئوریک کربلا شد. کربلا را پایهگذاری کرد. استناد میکردند میگفتند تو نباید طبق قرارداد ولیعهد انتخاب میکردی، جنگیدن با معاویه سخت بود.
جسارت دشمنان به امام حسن (علیه السّلام) بعضی از محقّقین میگویند اگر امام حسن (علیه السّلام) در این جنگ کشته میشد آنها کفر ایشان را اثبات میکردند، آنقدر توان فرهنگی داشت. لذا فرصت را برای امام بعدی گذاشت، ولی با کرامت. کریم آن کسی است که در راه هدایت دیگران خود را خرج میکند. امام حسن با این مردم بیانصاف، با این مردمی که گاهی این طرف و آن طرف مینشستند… مثلاً یک نمونه این است معاویه به مدینه آمد، عمر و عاص گفت: آقا یک مجلس بگیر حسن بن علی را دعوت کن. گفت: حسن بن علی را چه کار داری؟ گفت: یک کمی به او جسارت کنیم خوشحال شویم.
کریم بودن امام حسن (سلام الله علیه) نسبت به مردم هیچ کدام از این مردم توجّه نکردند. در مسجد رسول خدا دید یک نفر مقابل قبر پیغمبر ایستاده میگوید یا رسول الله از خدا بخواه به من ۴۰۰ درهم بده، گرفتار هستم. اصلاً از امام حسن نخواست، جالب است این را اهل سنّت نقل کردند. حضرت به خانه رفت، خانهی آنها نزدیک مسجد بود، رفت یک کیسه آورد گفت: بگیر. بدون هیچ توقّعی با این مردم برخورد میکرد.
دلیل کرامت امام حسن (علیه السّلام) اگر امام حسن (سلام الله علیه) کرامت با دشمنان شیعه نمیکرد، امروز مردم اهل بیت را نمیشناختند. حضرت مجتبی دید دیگر هیچ توجّهی به اهل بیت بعد از ماجرای صلح و تخریب معاویه نیست. یک راه بود که این مردم پولپرست را درِ خانهی اهل بیت بیاورد که آنها راه را گم نکنند. کرامت اینجا است. حضرت برای اینکه در خانهی اهل بیت تعطیل نشود، هر کس در خانهی او میآمد درهم میداد. این همه معاویه تلاش کرد در خانهی اهل بیت را تعطیل کنند، بگیر و ببند کنند، اگر میخواستند در خانهی امام حسن بیاییند علم یاد بگیرند خطر جانی برای آنها داشت، ولی میآمدند پول میگرفتند. لذا میبینید مروان میگوید این سخیترین مرد عرب است، هر کس از این مخالفین هر گرفتاری در مدینه داشت به در خانهی امام حسن (سلام الله علیه) میرفت. حضرت اینطور خانهی اهل بیت را نگه داشت، مردم میگفتند یک اهل بیتی هستند اگر گرفتار شدید پول میدهند نیاز نبود بشناسند.
رفتار حکیمانهی امام حسن مجتبی (سلام الله علیه) نسبت به دشمنانش یک روز معاویه یک نفر را فرستاده بود، خوب شستشو داده بود او به مدینه سفر کرده بود، پیرمردی آمد گفت: این آقا چقدر زیبا است. امام حسن مجتبی (سلام الله علیه) «أَشْبَهَ النَّاسِ بِرَسُولِ اللَّهِ»[۴] بود. گفتند «مَا وُلِدَ فِی الاسلام أَشْبَهَ بِرَسُولِ اللَّهِ مِن حَسَنِ بنِ عَلی»، «لَمْ یَکُنْ أَحَدٌ أَشْبَهَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص مِنَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍ (علیه السّلام)»[۵] ببینید علی اکبر کیست. گفتند: در اسلام شبیهتر از امام حسن به پیغمبر نبوده، لذا زیبا بود. گفت اسم این آقا چیست؟ گفت: او حسن بن علی است. ناراحت شد، شروع به فحش دادن کرد. حضرت فرمود: «أَیُّهَا الشَّیْخُ … وَ لَعَلَّکَ شَبَّهْت»[۶] احتمالاً اشتباه گرفتی. گفت: نه من با تو هستم، مگر تو حسن بن علی نیستی؟! فرمود: چرا. گفت: من با تو هستم، شروع به دشنام دادن کرد. دشنامها را که داد گفت: حالا خسته شدی، اگر غریب هستی بیا برویم یک شربتی بدهم گلوی تو تازه شود. این رفتار حکیمانه بود، مردم را به در خانهی اهل بیت برگرداند. خدا نکند ما اینطور مورد کرامت اهل بیت واقع شویم؛ چون اهل بیت کریم هستند، کوتاه نمیآیند. اینطور نیست که خسته شوند ولی این نوع کرامت، کرامت خوبی نیست.
منّتهای خدای متعال به حضرت موسی (سلام الله علیه) امید داریم روی ما به عنوان سرباز حساب کنند. همهی سرمایهی هارون در برابر حضرت موسی که اینقدر خدا به او عزّت گذاشته این است؛ خدا در قرآن به حضرت موسی میگوید: من به تو منّت گذاشتم منّت یعنی نعمت خیلی ویژه. سه منّت به تو دادم: مثلاً به یکی بگویند من به تو یک میلیارد پول دادم، یک ویلا دادم… خدا به حضرت موسی میگوید من سه منّت به تو دادم بچّه بودی میخواستند سر تو را ببُرند من تو را در خانهی دشمنم بزرگت کردم، در ناز و نعمت بزرگ شدی به جای اینکه تو را بکشند. محبّت بر دل فرعون گذاشتم، فرعونی که دشمن تو بود بدبخت تو را بزرگ کرد. مادر خودت هم به تو شیر داد. این یک منّت است، این اعجاز است. دومین منّت این است که تو را به قرب رساندم و به مقام پیغمبر اولو العزم رسیدی. سومین منّت این است «وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا أَخاهُ هارُونَ نَبِیًّا»[۷] به تو هارون دادم. خود حضرت موسی فرموده: این هارون چه کسی که اینقدر بزرگ است؟ وقتی حضرت موسی و هارون با مردم به جایی رسیدند که باید با طاغوت بجنگند، آنها گفتند ما مینشینیم شما دو نفر با خدا بجنگید پیروز شدید ما میآییم. اینجا حضرت موسی به خدا عرض کرد «رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاَّ نَفْسی وَ أَخی»[۸] من فقط مالک نفس خود و برادرم هستم. آنها به حرف گوش نمیدهند. جالب است که از هارون نپرسید تو هستی یا نیستی؟ معلوم است که هارون وجود دارد، هارون مرد پای کار حضرت موسی است، لذا میگوید خدایا من فقط مالک نفس خود و هارون هستم.